تبليغاتX
تراوشات ذهنی یک ابله
نیما

به روز شدم،به روز کردم،به روزدادم،به روز التماس کردم که شروع نشود.

به این شب نشینی دعوت شدم.در بخارهائی که نشئه می کندم.تا خود آفتاب التماس کردم.

به روز التماس می کنم شروع نشود.به شب التماس که تمام.

تمام شدم.یک سال دیگر هم تمام شدم.یک سال دیگر تلف کردم.تلفات دادم.با این عطش تا چشمه دیگر دیر خواهد شد.....

به هولناک ترین موسیقی تاریخ که برای من نواخته می شود گوش می کنم

ت ول دت مُ ُ ُ ُ ُ ُبااااااا رَ ََ َک

 

اما شعر:

 

 

جهانی در من سوراخ است

 

جهان در نهایت خود به سوراخ می رسد

نمی بینی از فردای 14 دارم فرو می روم؟

فرو کرده ای در من این روزهای منبسط شونده را

آآآآآآآآآآآآآآآی

وااااااااااااای

جر خوردم

از سوراخی

که انتهای جهان بود ومن........ نمی دانستم

که جهان با لیسیدن سگی گشنه شروع می شود

که شاشیدنش را

توی گوشَت لیس می زند

گشنگی درد دارد

از گشنگی شاشیدن سر درد

از سر درد بیدار شدن

داااااااااد

آاااااااااخ

جهان من از سوراخ آلت سگی شروع شد و من...

نمی دانستم به کجای جهان پناه ببرم که سوراخ نباشد

 

آلت سگم را ادامه می دهم

هر روز

به 17 روایت از خدائی که والسلام علیکم

و رحمت الله به این سگ مردمان

که لیس می زنند

که لیس می زنند

که لیس می زنند

که جهان از لیس زدن مردمی شروع می شود

که از گشنگی درد دارند و من....

نمی دانستم

از گشنگی درد داشتن لیسیدن دارد

بیدار شدن دارد

شاشیدن دارد

 

 

انتهای روز

جز ریدن چه حرفی می ماند

در تختخوابی از قولهای عاشقانه

و رویاهای قهوه ای

باید امروز را

با ریدنی ترین رویاهایم تمام کنم

هر شب

سوراخ من انتهای جهان می شود

وجهان در نهایت خود به سوراخ می رسد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 14:38  توسط نیما  | 

 

نبودن آدمی که به بودن چیزی دل خوش نیست باید دلیلی داشته باشد؟ نبودم که نبودم.ادبیات یک ورش را گرفته بود هی نشانم میداد.عجیب نیست.ادبیات مدتهاست در حال دادن است. هی با خودم مرور کردم چه حرف تازه ای دارم؟پرده دری کردم از خودم توی این شعرها بس نیست؟چقدر بین ادبیات و سینما و پزشکی قل بخورم؟توی کدامشان می خواهم پخی بشوم؟از تنگی نفس کودکان بگویم یا گشادی ماتحت ادبیات یا احتضار سینما؟بیایم تمام شاعران را علیه فیلمهای کیارستمی واکسینه کنم؟ طرح جمع آوری دختران حیض را از عرصه ادبیات بدهم یا پسران هیز را از نظام پزشکی؟به چه دلخوشم وقتی می دانم سیر صعودی تمام شده و ازین پس فقط دارم فرو می روم؟لج کرده ام با خودم.لج کرده ام و از تمام چیز های گرد عقم می گیرد، توپ 3 رنگی که هیچ وقت نداشتم، پستانهای دختر مهناز خانوم، بست تریاک،آلت تناسلی،سی دی مونامور، صفحه ساعت،قوطی کنسرو و تمام ساختارهای دایره ای که زندگی ام را احاطه کرده اند.سرگیجه گرفتم از بس قل خورده ام بین چیز هائی که دایره اند.خسته شدم.چرا سوت پایان را نمی زنی؟

 

 

باید امید داشت.....

 

باید امید داشت

تا ملوان از استقلال توی انزلی می برد

و مسی توی بارسا جادو می کند

تا وقتی دسته دوم هست

تیر دروازه هست

آفساید هست

باید امید داشت

باید امید داشت

تا وقتی لوبریکانت هست

وقتی زمان از عقب و زمانه از جلو فرو می رود به سرنوشتی که سوراخ دارد

تا وقتی کرم وینر لکه ها را پاک می کند

و پیف پاف نابود می کند بوی تریاک را

تا وقتی سیگاری می خنداند و دکس می گریاند

تا وقتی جوهر نمک تست اعتیاد را منفی می کند

باید امید داشت

باید امید داشت

تا وقتی هنوز فاحشه ها شماره می گیرند

و همسایه مان روزهای پریود هم در را باز می کند برایم

تا وقتی مولتی ویژن هست،پیشنهاد بی شرمانه هست،بی وفا هست

تا وقتی مادونا هست،لوپز هست،اسپیرز هست

تا وقتی هنوز به احترام فاطمه از جا بر می خیزم

باید امید داشت

باید امید داشت

تا خواهرنگران پزشکی ام است که گوئی تمام نمی شود

تا وقتی پدر نگران بسته های خالی سیگار است

تا وقتی نفرینهای مادر هست،گریه هایش هست ،کمردردش هست یعنی زنده

باید امید داشت

باید امید داشت

تا وقتی ریه ام نفس می زند با خلط های رنگین کمانی اش

انگشتهای روماتیسمی ام می نویسند

کچل نشده ام

و هنوز از پرستارهای بیمارستان دل می برم

باید امید داشت

باید امید داشت

تا وقتی سگ هست

گربه هست

اسب هست

تا وقتی یک جانور نفس می کشد

تا بتوانم به جای خودم دوستش بدارم

و به جای تو که دیگر نیستی

باید امید داشت

باید امید داشت

تا وقتی 206 هست

خیابان هست

رینگ و سیستم هست

تا وقتی غریزه هست

خود ارضائی هست

فیلم پورنوی زهره هست

و عصرهای پنج شنبه مرا از خود ارضائی نجات می دهند

باید امید داشت

باید امید داشت

تا مهدی هست

مسیح موعود هست

سوشیانس هست

تا وقتی آمدن کسی توی افسانه ها هست

و جهان در انتظار گودو مثل دختران حیض ورم کرده

باید امید داشت

باید امید داشت

آری گلم

مثل سگی نو بالغ که بوی دختر همسایه را از زیر در میبلعد

به هر کسی رد می شود،

به هر کسی که زنگ در را میزند....اشتباهی

به امواج صوتی که از دیوار رد می شود،

به آه اوه شبانه

به آخ اوخ روزانه

و به هر صدائی که از ته حنجره می آید،

یا مثل گل فروشهای چهار راه

به هر کسی که سر تکان می دهد،بوق می زند،چراغ می زند

وبه هر دستی که از پنجره بیرون می آید....

باید امید داشت

باید امید داشت....

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 0:23  توسط نیما  | 

سلام

چقدر با خودم ور رفتم تا به روز شوم.نمی دانم شروع روزمرگی در بیمارستان مجال نمی داد یا تنبلی از این همه پیغام که آاااای ملت من به روز شدم!!فعلا که تصمیم دارم مثل همین بار فقط با ایمیل به دوستان خبر مرگم را برسانم مگر معدودی که ...

چقدر با خودم ور رفتم تا با این شعر به روز شوم.وقتی دردسر دارد سر درد داشتن...درد داشتن...داد داشتن..."خفه شو"

چقدر با خودم ور رفتم تا بفهمم چرا بچه های بستری ونگ ونگ می کنند و من واق واق می شنوم...توله سگ...

چقدر با خودم ور رفتم تا به چریدن خودم بچسبم .بی خیال شعور...بی خیال شعر...بی خیال آدم....

حالا هم خبری نیست.جز اینکه مدتی است مثل سگهای نو بالغ با خودم ور می روم...ور می روم...

اما شعر....

               

 واااق...واااق...

 

 

وااااق..وااااق..

واقعیت یعنی...

غافلگیرتان کردم آن شب.

باور کن تقصیرآن تخمک بی دفاع نبود،

اما این اسپرم لعنتی،

چه دمی تکان می داد نیمه ی اسپرمی ام، تخم سگ.

نه!       

نگریسته بودی آن شب...مادر

گریه مال نیمه ی تخمکی خواهرم شد

که  سی سال است هی گریه می کند،

وتمام روشهای ضدبارداری را ازبراست.

 

 

چقدر مردانگی ات را علم کردی تا یکجا فرو کنی در کودکی ام؛ پدر!

من می توانستم نباشم ،

اگرهمسایه بوق نمیزد

تلویزیون یک فیلم جنگی می داد

و خواهرم... گریه...گریه...

کاش همان یک شب را نمی گریستی .

 

 

هی "بابا آب داد"شد توی تختخواب

تا  تصاویر سونوگرافی

قد کشیدن عر...عر...عربده ای را قا ب کردند

فاجعه ای

که از صرف فعلی مجهول می آید

لزج

مثل چشمهای خواهرم

که هی گریه...گریه...

...چه فاجعه ای در رحم  لیزت جریان دارد

 

سفر لزجی داشتم آن شب

واااق...وااااق...

واقعیت چقدر" دم تکان دادن" دارد!!

چقدر غافلگیر شدن دارد

چقدر عر...عر...

عربده کشیدن دارد دردکشیدن...

زنده ام یعنی

از واق واق به عر عر رسیده ام

 

 

فاجعه ای توی خواهرم اتفاق می افتد

که از واق...واق...می ترسد ؛پدر سگ

از عر...عر می ترسد؛

می خواهد به ابتدایش برگردد

هی دم تکان می دهد به عقب ... افاقه نمی کند

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 14:49  توسط نیما  | 

  سعی میکنم مقدمه ای بنویسم.مثلا اینکه ننه من خیلی غریبم.یا چقدر اخ است این دنیای مجازی!یا چرا  فلانی در فلان جا فلان حرف را به فلان طرف گفت که من فلانم.یا چه روزگار دلگیری است نازنین.یا به به! من چه آدم خفنی هستم که فلان روزنامه اسم من را نوشته که چنین و چنان.

یا اینکه ژست قهوه و سیگار رو کنم که چقدر روشنفکرانه دردکشیده ام وکسی قدرم را نمی داند.یا...

ولی "این دردها به درد دل من نمی خورند..این واژه ها به درد سرودن نمی خورند"(امین پور)

 پس می ماند شعری که...........

 

کد داوینچی

 

با دهانی  کج شده از تقدیر

به خدائی که پسر ندارد زن ندارد مست نمی کند

رو کن دست پیامبری ات را در سفره ها ی خواب

که معجزه می کردی با نان و شراب

و خاک... که مزه ی لوطیانه مان بود

.

...هر شب...

.

از خاک به خاک

و از خاکستر به "..خاک بر سر.."افتادیم از فرط تختخواب

و سیگاری........که باید ترکت کنم

خلط سیاهی شدم  که هی خس...خس توی گلویت...  

تف..به این یهودائی که منم

.

...هر شب...

.

عق میزنم خاطرات نان وشراب را

درویاری از لکه ها

که مثل ویاگرا سر میزنی به مردانگی ام

درد میکنم از جیره بندی ات

تا معجزات سکسی تا ظهورت کفایت کند تا..

.

...هرشب...

.

...روزه ی سکوت بگیر مگدالین!دیوارها نازکند

چقدر گفتم آب ماچ را کمتر کنم

گوش نکردی

وصدای بوسه لو داد پیامبری ات را

مردی

در شام آخر

که نان بود وشراب

و خاک....

از خاک به خاک

واز خاکستر به.."خاک بر سر..."ی که

سه بار دوست  داشتن را انکار کنم...

.

...هر شب...

.

نوشته می شوم روی تخت /سیاه/ یک نفره

در لیستی از "بد ها"

و چقدردریا راه میروم که هی غسل تعمید...

پاک نمی شوم

 

 

--------------------------------------------------

اما نظرات دوستان:

              حوا:

1-شعر پر تحرک شروع می شود اما قافیه شدن خواب با نان و شراب موسیقی شعر را مخدوش می کند. یکهو آدم را کند می کند.
2-داستان مسیح و یهودا و این عبارت از خاک به خاک هر چند هر دو به سنت مسیحی تعلق دارند اما گمانم به آن عبارت دوم در آن اسطوره ی اول نیست و به اصطلاح همزمانی اساطیری ندارند(شاید هم اشتباه می کنم!)
3-تا بعد از کفایت کند کل آن بند را نجات داده است! اگر فعل را کفایت کنند می گرفتید بهتر نبود؟
4-بند روزه ی سکوت بگیر... به لحاظ تصاویر از بقیه ی شعر عقب است. توی این بند چقدر ترکیب ها را ساده و سردستی انتخاب کرده اید!
5-و چقدر دریا راه می روم... به نظرم اوج این شعر است.
6-به طور کلی به نظرم شعرهای پیشین قوی تر بودند(یا من این جور توی ذهنم است)
شاعر خوب منتقد بیکار را به این همه حرف زدن می کشاند! حرف اول را هم که می دانید همان لذت هماغوش شدن با متن می زند. لذت بردم!

                 امیربهرام:

1. نگاه جسمی جنسیتی تو را به پدیده های ما ورایی مپسندم.
2. کنش ها و واکنش های فیزیولوژیکی در وجود راوی موجود در متن زیاد است
3.شعر با زبان ده ی 70 شروع میشود ام با 80 ختم می شود. با هم خوب نیست
4. نیازی نیست به همزمانی اساطیری!!! مجبور که نیستی
5. در مورد نا متناسب بودن بند روزه ی سکوت موافقم اما این را دوست دارم :
وصدای بوسه لو داد پیامبری ات را
حتی اگر سانت مانتال خطاب شوم.
6. شعر را باید کرد. شعر های تو فاحشه اند . پس دوستشان دارم . و به لذتش فکر می کنم نه به نقدش.
           

     خودکارکم رنگ :  

    همان گونه که در شعر پست قبلی ام ملاحظه فرمودید در خصوص روایت های گذشته و اساطیر و ...از این قبیل عقیده ای به بازتولید ندارم بلکه معتقدم که اینها را باید دوباره آفرید چون باز تولید ثمره ای هنری ندارد ایجاد دوباره کلیشه است اما باز آفرینی دمیدن روح دوباره در کالبد موجودی است که دیگران این زندگی جدیدش را ندیده بودند مثلن خدای بی پدرو مادر ///////بی پدر و مادر برای ما فحش محسوب می شود اما برای خدا جنبه ای از صفات است.
نگاه شما به یهودا و شام آخر و نان و شراب این آفرینشی که عرض نمودم را نداشت.
موسیقی شعر هم تحت سلطه جادوی خودش شما را قرار داده است ایجاد موسیقی از طریق قافیه قرار دادن را امروز عقیده ندارم.
خودکار کم رنگ خواستار موفقیت شما است.   

           حسین دیلم کتولی :        

...در هم ریختن پیش فرض ها با حرکت شاعرانه بسوی کار کرد ها شعر وروال غیر متعارف از فرهنگ ومذهب وجغرافیا ...یا یک نوع بد بینی شاعر در ارتباط با نوع نگری تفاوت نگاه از مذهبی بودن تا ولنگاری در چند بند شعر برجسته وآب دار تشخص سلامت اخلاقی را به سئوال می کشاندبا اینکه در باره غسل تعمید می شد گوارا تر وفنی تر بیان می شد....اما جملات از خاک به خاک تا خاکستر وخاک بر سر خوب وپذیرنده است....وجمله ی درد می کند جیره بندی ات با ظهور که همان برگشت به ظهور سکس یا نر ومادگی در بطن کلام بود ویاد آوری کتاب نان وشراب وآخرین شب مسیح شام آخر ...خود بازنگری تاریخی نیز داشت ...می شود گفت حر ف های زیادی شاعر برای نوشتن دارد ....یا حق...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 11:19  توسط نیما  | 

سالها پیش کتابی از سلمان رشدی مرتد! می خواندم که نوشته بود:"پزشک کسی است که به او اجازه می دهیم انگشتش را تا ته در جاهائی فرو کند که دیگران حتی اجازه ی دیدن آن را هم ندارند..."!!!

سالها پیش دوستی می گفت:"کسی که تو لباس سفید مرد باشه،نا مرده"!!!

و حالا من مانده ام و مردی که دیگر نیستم..ونامردی که نبوده ام...

روز پزشک مبارک

اما شعر..........

 

 

دستهای آلوده

 

باور نمی کنم دستی که یک روز...

_:"به من دست نزن بی شرف"

دست ...می زنم

بلند بلند برای این همه شرافت زورکی

_:"دست خر کوتاه"

کوتاه میکنم جرئت دستهایم را با داغی سرنگ

آبروی دستهایم را برده ای با این بنفش ...روی رگهای سیاه

سیاه شکل دستهای جنینی در عکس سونوگرافی

که می شد برایش بخوانیم:

"دس دسی...باباش میا د،باباش...." نیامد...نیامدی اش

هرچه دست دست کردیم ، پا پا شد روی رحمت

تا دلمه های خون"صدای کفش پا......"یم را تا حد لگد بشنوند

دستهای معتاد...پاهای قاتل......دارم خودم را اعتراف می کنم

 

 

من که همه چیز را... باختم/باختی/باخت/باختیم/باختید/باختند

دست آخررا بزنیم ....روی شرافتم

انقدر پشت دست نشسته ام

که تمام ترفند ها را هجی می کنم

چند ورق معمولی....می خوابی.....و بعد 21.

کاش روی14سالگی   دست نمی گرفتم

که توی 25 ... این همه از  دستم که شبیه پاست گریه ام بگیرد

آس بی موقعی که تو بودی

قمار باز بی شرفی که من....

 

این شعر که دست زدن ندارد

این دست سیاه ...بنفش .... 25...  که شعر شدن......   

بی شرافتی که /دست آخر به تو...... باختم/باختم/باختم.... 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 12:49  توسط نیما  | 

چه شب ادراری عظیمی ست دوست داشتنت

داغ....خیس....رسوا.... /شده ام

عادت کرده بوذم به پرتره ی بزرگ بودن

 که روتوشم کردی،بی ریش و پشم

خوابت را دیده ام و جرئت نمی کنم بر خیزم

چه رسوائی ترشی** دارد این رختخواب خیس

 

کودکی شده ام

هی ونگ ونگ میکنم از ترس غریبه ها

سرزمین امن بین دو پستانت را از من گرفته اند

گولم می زنند با طعم شیر خشک،

با بادکنکهائی که

 در سینه هاشان کار گذاشته اند

وجادوی مولتی ویژن

که هر پستانخواری را جُنُب میکند

ومن را هم

که با دوست داشتنت چقدر شاشیده ام

 

 

سال بعد من کودکی ام را در بخش اطفال مرور می کنم

تو زنانگی ات را در بخش زنان  وزایمان یاد می گیری

تو یاد میگیری25ساله ها ازلیوان شیرمی خورند و باور می کنی

من یاد می گیرم 4ساله ها شبها جیش نمی کنند وباور....

من باور نمی کنم

جز دوست داشتنت

 که داغ بود.....

خیس.......

رسوا......

-----------------------------------------------------------

**منم فکر می کردم که شاش شوره؛ولی همین الان تست کردم ودیدم که ترشه!

اگه مخالفتی دارین حتما بگین چون نمونه ش موجوده!!!!!!!!!

 

 

 

********بالاخره با راهنمائی دوستان اگاه به امور رایانه من هم موفق شدم امارگیر وبگذر رو نصب وامار رو به اون منتقل کنم و از مشکلات امارگیر قبلی اعم از گیر کردن و امار متناقض و .. خلاص بشم.به دوستان دیگه هم همین پیشنهاد رو دارم

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 0:11  توسط نیما  | 

فاصله ای که دوست نداشتم:مکان

فاصله هائی که دوستم نداشتی:زمان

وحالا ممتد شدن دوستم نداری ات:در تمامی ابعاد

 

چقدر فاصله ی سالن تا آشپزخانه زیادبود

وقتی پای دوست داشتن در میان است

:"دوری ی ی ی نیما"

همانجا بود که باکرگی ات را قرض کردم

در زمینه ی لامپهای نئون

که هی قرمز،هی سیاه

هی قرمز،هی سیاه/می شدی

اناری دزدی که خونابه ات دستهای کودکی ام را لو می دهد.

کاش در آشپزخانه می ماندی کنار گیلاسهای/ دست نخورده

و طعم هی قرمز،هی سیاه  سیگارهائی که

 نستالژی 3785میلیمتر فاصله ی سالن با آشپزخانه را

هی توی چشمایم قلقلک میدهند

ولواشکی

که نیم خورده روی زمین افتاد

و........

 

نخواستی بفهمی که

دوستت داشتم

مثل دلپیچه های بعد ترک تریاک

مثل جواب منفی تست حاملگی توی دست دخترکی 15 ساله

مثل رخوت هی قرمزهی سیاه بعد ازارضاء

مثل روزی 3785میلیمتر سیگار کشیدن بعد رفتنت

مثل ادامه دادن لواشکی نیم خورده

مثل حس عروسکی که از"هرجائی بودن" توی ویترین نجات می یابد

دوستت داشتم

مثل حس دوست داشتن

 

حالا رفته ای پشت ویترین

کنار عروسکهای هرجائی لم داده ای  

ومن دامن هر رهگذری را که می کشم

تو را برای من نمی خرد

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 15:1  توسط نیما  | 

این خطوط را آهسته بخوان.

این تراوشات ذهنی ابلهی است

 که هیچ وقت برای پدرش پسر شجاع نبوده است.

یک گربه نره ی ابله

که هرچه کرد از نفهمی اش بود.

 

آری؛ این داستان من است،

چسناله های توپی که در 9 سالگی

 روی پله های دادگاه

بین حماقت مادر وعورتین پدرش پاسکاری شد

و کاش می دانستی

که توی خیابان خوابیدن چقدر انسان را پوست کلفت می کند.

 

این تلاش مذبوحانه ی توپی خسته است برای پنچر شدن

خدایا چرا سوت پایان را نمیزنی؟

جر خوردم ازبس شوت شدم

توی ده سالی که همه اش

توی ماهی تن خلاصه می شود

و فاصله هائی که برای ریدن انچه که ماهی تن بود

و روزهای اسهالی

و روزهای اسهالی

روزهائی که از فرط حرف نزدن لبهایم به هم می چسبید

 

این عین زندگی من است

دفتر خاطرات ابلهی است

که معامله اش را به تمام دختران همسایه نشان داد

ولی آنها به قولشان وفا نکردند.

و اینگونه اعتماد نکردن را آموخت.

ووقتی خواب می دید زندگی

در چهره ی پدر دختر همسایه

به او تجاوز می کند،بالغ شد

با چند قطره ی متعفن

که هیچ کدامشان هیچ پخی نشدند.

این پایان پورنو بود

برای ابلهی به نام من

که عاشق فروغ شد

چون شبیه  هیچ کدام از دختران همسایه نبود

و او را به یاد سینه بند ونوار بهداشتی نمی انداخت.

 

دوست داشتی باور نکن

ولی این داستان بلاهت کودکی است

که سالها ان دماغش را

 توی یک  شیشه سس جمع می کرد

وهنوز بوی چسش را به عطر دانهیل ترجیح می دهد

 

این فلاش بک سقوط جانوری است

که هیچ وقت قضیه ی حمار را نپذیرفت

وهرچه زور زد

بیش از یک خوک هندی

چیزی از زندگی نفهمید

کسی که هرچه نوشت

 شاعرنشد

 

این داستان قوطی کمپوتی در شرف زنگ زدن است

که اشتباها توی زباله های بیمارستانی انداخته شد

توی کیسه ی زردی مملو از نوار بهداشتی،

و سوزنهای مبتلا به انواع مرضهای مقاربتی.

قوطی زنگ زده ای که تنها آرزویش این بود که زیر سیگاری شود؛

و زیر سیگاری نشد!

 

 

این موس موس سگی کتک خورده است

که هنوز به قلاده اش عادت نکرده

این ماغ کشیدن گاوی است

که به زور  وارد دنیای گاو آهن شده

و می داند حتی یک فرانسوی

به آزادی گاوها اهمیت نمی دهد

 

این زنجموره ی انسانی است

که در 6سالگی می خواست "بروس لی" باشد؛ نشد

در 9 سالگی می خواست "یوسوجی" باشد؛ نشد

در15 سالگی خواست "فروغ" باشد؛ نشد

در 18 سالگی خواست "سارتر" باشد؛ نشد

در 20 ساگی خواست "بیل گیتس" باشد؛ نشد

و حالا در 25 سالگی می خواهد خودش باشد؛

یک آدم معمولی؛

نمی تواند!

 

و فردا

شاید یک تزریقی کارتون خواب

پزشکی ساکن نیو یورک

پاورقی نویس مجله های زرد

ویا هر کسی باشد

اما هنوز خواب می بیند

دختر همسایه

که نوک سینه هایش از دو روز پیش برجسته شده بود

و همیشه بوی لواشک میداد

بالاخره به قولش عمل کرده است.

 

 

این منم!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 19:59  توسط نیما  | 

من می شم یه قاتل حرفه ای با مو های کوتاه

درست مثه "براد پیت" تو "آقا و خانوم اسمیت"

تو هم بشو" آنجلینا"ی دودره باز جیگر

یه کم خونه رو به هم می ریزیم

یه کم همدیگه رو می زنیم

اون وقت من ترتیبت رو می دم،

تو یه پس زمینه ی تاریک.

یا می خوای من ادای" مایکل داگلاس" تو"غریزه اصلی "رو در میارم

تو هم دو سه روزی با همسایه ها مشغول باش

بعد من خیال می کنم عمه ت این کارو کرده

اسم داستان رو می ذاریم" غریزه اسبی"

بعد میارمت خونه

و ترتیبت رو می دم.

تو یه پس زمینه ی تاریک.

یا میشم" لئونیداس" و همون اول فیلم 300

ترتیبت رو می دم،

تو یه پس زمینه ی تاریک.

یا "ریچارد گر"تو "زنهای زیبا"

یا "جرمی ایرون" تو "لولیتا"

یا "باندراس"تو "گناه اولین"

یا "نیکلاس کیج"تو"ترک لاس وگاس"

یا"لئوناردو"تو "تایتانیک"

یا...

اون وقت ترتیبت رو میدم،

تو یه پس زمینه ی تاریک.

.

.

.

ما مردمان نیمه شبیم

که نقشهای تهوع آورمان را

دریک زندگی هالیوودی

ودر یک پس زمینه ای تاریک

روی الت تناسلی هم استفراغ می کنیم.

ما انسانهای چشم بسته ی هنگام ارضاء،

ما دارای احساسات دست دوم

و التهای خسته ایم.

ما مردان سربلند از کلفتی؛

ما زنان مفتخر به تنگی هستیم.

ما مردمان نیمه شب تاریخ،

ما انسانهای متمدن قرن 21 ایم.

.

.

گوربابای تاریخ،

پاشو اون چراغ روخفه کن.

انجلینای من.

می خوام تو این پس زمینه ی" تاریخ".....

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 20:44  توسط نیما  | 

گور بابای جامعه ی مدنی

من دارم تنهائی خودمو گریه می کنم

نمی بینی؟

اینقدر فال گرفتم که شبیه سه پیک شدم.

یه ورق معمولی..

یه ورق معمولی..