تبليغاتX
تراوشات ذهنی یک ابله
نیما

گور بابای جامعه ی مدنی

من دارم تنهائی خودمو گریه می کنم

نمی بینی؟

اینقدر فال گرفتم که شبیه سه پیک شدم.

یه ورق معمولی..

یه ورق معمولی..

توهم که خیلی ملکه ای،شدی یه جنده ی تمام عیار

هر شب کنار یه شوالیه می خوابی لعنتی.

مثلا شهادت فاطمه اس؛

تلویزیون صدای خر تو کارتون رو سانسور کرده،

اون وقت تو کنار این سرباز خشت چه غلطی می کنی؟

وقتی صدای خر نیست،گور بابای tv،

می خوام صدامو سانسور کنم.

یکی اون چراغو روشن کنه؛من رگمو پیدا نمی کنم.

من یه سه خشتم که tv صدامو سانسور میکنه.

من یه خرم که رگمو گم کردم.

پس چرا فاطمه نجاتم نمی ده.

مگه من خر چی کم دارم

که می خوان به سلمان رشدی نشان شوالیه بدن؟

آخ اگه صدامو سانسور نمی کردن.

من یه خرم که رگمو گم کردم،

آخ اگه صدامو سانسور نمی کردن.

تو کنار سرباز خشت خوابیدی،

آخ اگه صدامو سانسور نمی کردن.

من یه ورق معمو لی ام،

آخ اگه صدامو سانسور نمی کردن.

سلمان شوالیه میشه،ملکه جنده س،

آخ اگه صدامو سانسور نمی کردن

شهادت فاطمه اس

من رگمو پیدا کردم.

یکی اون چراغ رو سانسور کنه!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 2:44  توسط نیما  | 

بابام امروز مرد!

نه از این مردن های الکی،راس راسکی مرد.

گور بابام اگه دروغ بگم.

بابام خیلی وقت بود که داشت می مرد.

از وقتی فهمیدم داره میمیره که دیگه با ننم نخوابید.

دروغه که مردن آدم از پا شروع می شه؛

بابام از کمر مرد.

یه مدتی بود هر چی می زدن تو سرش جم نمی خورد؛

وقتی سگم مرد ،میزدن تو سرش و جم نمی خورد.

بابام مثه یه سگ مرد.

بابای من یه قهرمان بود که مجبورش کردن واسه چندرغاز هی خم بشه؛

واسه همینم از کمر مرد.

واسه همینم دیگه با کسی نخوابید.

بابام یه سیاسی بود که سازای مخالف می زد؛

ننم هیچ وقت ندیده بود که کسی به ساز بابام برقصه؛

واسه همین باهاش رقصید و خوابید.

ولی بانکداری اسلامی سازشو ازش گرفت.

بابام واسه من یه دستگاه پول شمار بود.

بابام امروز واسه اخراج نشدنه من از دانشگاه سه بار خم شد؛

چون من زیاد حرف می زدم.

من سازمو به کسی نمی دم.

من  خجالت می کشم جلو کسی خم بشم.

من نمیذارم کسی بزنه تو سرم.

بابام مرد تا من خم نشم.

بابام مرد تا من خجالت نکشم.

بابام از کمر درد نمرد؛

بابام از تو سری نمرد؛

بابام از خجالت مرد.

بابام از خجالت مرد.

بابام از خجالت مرد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 8:53  توسط نیما  | 

خسته ام

این عشقهای(( از تولید به مصرف))

این همه دوست داشتن ک تاریخ انقضاء دارد

از این همه حوا

که به جای اشتباه می کنم،می گویند اشتباه کرده ام.

و این همه خودم..

....حالم بهم می خورد.

از این همه که افتادم،بلند شدم تا دوباره بیافتم.

بیهوده روی دگمه هایم فشار می دهی؛

این عروسک کوکی این روزها فقط گریه می کند..

...و پاهائی محدود

که فقط تا سیمهای تلفن...

تا گوشی را بردارم،شماره ام را بگیرم

و از اینکه این همه بوق اشغال شدن می زنم گریه ام بگیرد.

افتادنی عجیب توی من زنگ می زند.

می خواهم بیافتم،برای همیشه

زیر پاهای تو...نه!خودم.

و به یاد تمام روزهائی که ایستاده بودم و می خندیدم...

این عروسک کوکی

 می خواهد برای همیشه گریه کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 16:44  توسط نیما  | 

با تمام معصومیت قرن جدید اینجا ایستاده ای

زیبای باستانی من

این جادوی خداست یا ایو روشه

که چنین شرقی...

                  چنین غربی....

اری

اینچنین بی پروا

ایستاده ای

درست در جمهوری اسلامی!!
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 19:55  توسط نیما  | 

چرا مثل فیلمهای اکشن،

درست لحظه ای که داشتم پرت می شدم

سر وکله ات پیدا نشد لیلای لعنتی؛

ان وقت لازم نبود هر وقت اسم (علف)می آید

یاد تو بیافتم

یاد توهم

یاد چرخش.......

که بروم انقدر دور خودم بچرخم و بچرخم وبچرخم

تا از هرکجای جهان

فر بخورم

و درست بیایم دوباره سر همان چهارراه

واز تو بپرسم

ببخشید خانوم اجازه هست....

و انقدر این جمله را تکرار کنم

تا چراغت سبز شود

مثل چشمهایت که کلی طول کشید تا برای رنگهای دیجیتالی ان

اسم انتخاب کنم.

از شراب گرفته تا قرص اسهال

به هر اسمی خودت را نشان میدهی

تا این اتوبوس از هر چه به ته دره میرود خالی باشد

به جز تو

وقبل انفجاری محتوم که ته دره انتظار میکشد

فریاد بزنم

لیس فی جبتی الا.......

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 18:28  توسط نیما  | 

خوب شد اسیر چشات نشدم

لنز بود

خوب شد اسیر شعرام نشدی

دزدی بود

باور کن  وقتی تو توی پستونات بادکنک میذاری

منم قرص 

enlargment  میخورم

حرف اخر این رابطه رو تختخواب میزنه

{وقتی دوتا لزبین همسایمن می خواستی 2 نصفه شب ز عشق برات بگم

می خوام بگم بیان کاسه ی من و کوزه ی تو رو جمع کنن

به جاش تو اتاق خواب لامپ نئون بذارن

رنگ قرمز به پوست برنزه ت میاد انجلینای من}

نگران لکه ها نباش

رفتم از بازارکرم  winnerخریدم

باور نمی کنی

گریس رو از پوست اهو پاک میکنه

ناراحت نشو

تو توی غذاهت کمتر پیاز بریزتا دهنت بو نده

منم قول میدم به جای کتاب وایتکس بخونم تا فکرام تمیز شه

البته تقصیر من نیست که لیلی قرص ضد بارداری نمیخوره

وگر نه بشریت با اینهمه کانال سکس نیازی به نظامی گنجوی نداره

تو هم مطمئن باش بالاخره

ابیاری قطره ای جای بارون رو می گیره

بیا بریم که میخوام  حرف اخرمو

خیس

همون اولش بهت بگم

                                                                                 ۸۵/۱۱/۱۳

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 13:4  توسط نیما  | 

تو قول بده شبا زودتر بیای

منم قول میدم صبحها زودتر برم

اینجوری نه تو چشات از بی خوابی گود میره

نه من از گریه چشام ورم می کنه

به جای جادوی عشق هم

 قرارمون از فردا شبی یدونه قرص محرک

رئالیسم جادوئی هم میذاریم واسه مارکز

 که تا دلش میخواد از"عشق سالهای وبا" بگه

من میخوام از عشق سالهای ایدز و کاندوم حرف بزنم.....

                                                                               ۸۵/۱۲/۱

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 12:47  توسط نیما  |