تبليغاتX
تراوشات ذهنی یک ابله - حماقت نامه
نیما

چرا مثل فیلمهای اکشن،

درست لحظه ای که داشتم پرت می شدم

سر وکله ات پیدا نشد لیلای لعنتی؛

ان وقت لازم نبود هر وقت اسم (علف)می آید

یاد تو بیافتم

یاد توهم

یاد چرخش.......

که بروم انقدر دور خودم بچرخم و بچرخم وبچرخم

تا از هرکجای جهان

فر بخورم

و درست بیایم دوباره سر همان چهارراه

واز تو بپرسم

ببخشید خانوم اجازه هست....

و انقدر این جمله را تکرار کنم

تا چراغت سبز شود

مثل چشمهایت که کلی طول کشید تا برای رنگهای دیجیتالی ان

اسم انتخاب کنم.

از شراب گرفته تا قرص اسهال

به هر اسمی خودت را نشان میدهی

تا این اتوبوس از هر چه به ته دره میرود خالی باشد

به جز تو

وقبل انفجاری محتوم که ته دره انتظار میکشد

فریاد بزنم

لیس فی جبتی الا.......

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 18:28  توسط نیما  |