تبليغاتX
تراوشات ذهنی یک ابله - خداحافظ بابا
نیما

بابام امروز مرد!

نه از این مردن های الکی،راس راسکی مرد.

گور بابام اگه دروغ بگم.

بابام خیلی وقت بود که داشت می مرد.

از وقتی فهمیدم داره میمیره که دیگه با ننم نخوابید.

دروغه که مردن آدم از پا شروع می شه؛

بابام از کمر مرد.

یه مدتی بود هر چی می زدن تو سرش جم نمی خورد؛

وقتی سگم مرد ،میزدن تو سرش و جم نمی خورد.

بابام مثه یه سگ مرد.

بابای من یه قهرمان بود که مجبورش کردن واسه چندرغاز هی خم بشه؛

واسه همینم از کمر مرد.

واسه همینم دیگه با کسی نخوابید.

بابام یه سیاسی بود که سازای مخالف می زد؛

ننم هیچ وقت ندیده بود که کسی به ساز بابام برقصه؛

واسه همین باهاش رقصید و خوابید.

ولی بانکداری اسلامی سازشو ازش گرفت.

بابام واسه من یه دستگاه پول شمار بود.

بابام امروز واسه اخراج نشدنه من از دانشگاه سه بار خم شد؛

چون من زیاد حرف می زدم.

من سازمو به کسی نمی دم.

من  خجالت می کشم جلو کسی خم بشم.

من نمیذارم کسی بزنه تو سرم.

بابام مرد تا من خم نشم.

بابام مرد تا من خجالت نکشم.

بابام از کمر درد نمرد؛

بابام از تو سری نمرد؛

بابام از خجالت مرد.

بابام از خجالت مرد.

بابام از خجالت مرد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 8:53  توسط نیما  |