تبليغاتX
تراوشات ذهنی یک ابله - دستهای آلوده
نیما

سالها پیش کتابی از سلمان رشدی مرتد! می خواندم که نوشته بود:"پزشک کسی است که به او اجازه می دهیم انگشتش را تا ته در جاهائی فرو کند که دیگران حتی اجازه ی دیدن آن را هم ندارند..."!!!

سالها پیش دوستی می گفت:"کسی که تو لباس سفید مرد باشه،نا مرده"!!!

و حالا من مانده ام و مردی که دیگر نیستم..ونامردی که نبوده ام...

روز پزشک مبارک

اما شعر..........

 

 

دستهای آلوده

 

باور نمی کنم دستی که یک روز...

_:"به من دست نزن بی شرف"

دست ...می زنم

بلند بلند برای این همه شرافت زورکی

_:"دست خر کوتاه"

کوتاه میکنم جرئت دستهایم را با داغی سرنگ

آبروی دستهایم را برده ای با این بنفش ...روی رگهای سیاه

سیاه شکل دستهای جنینی در عکس سونوگرافی

که می شد برایش بخوانیم:

"دس دسی...باباش میا د،باباش...." نیامد...نیامدی اش

هرچه دست دست کردیم ، پا پا شد روی رحمت

تا دلمه های خون"صدای کفش پا......"یم را تا حد لگد بشنوند

دستهای معتاد...پاهای قاتل......دارم خودم را اعتراف می کنم

 

 

من که همه چیز را... باختم/باختی/باخت/باختیم/باختید/باختند

دست آخررا بزنیم ....روی شرافتم

انقدر پشت دست نشسته ام

که تمام ترفند ها را هجی می کنم

چند ورق معمولی....می خوابی.....و بعد 21.

کاش روی14سالگی   دست نمی گرفتم

که توی 25 ... این همه از  دستم که شبیه پاست گریه ام بگیرد

آس بی موقعی که تو بودی

قمار باز بی شرفی که من....

 

این شعر که دست زدن ندارد

این دست سیاه ...بنفش .... 25...  که شعر شدن......   

بی شرافتی که /دست آخر به تو...... باختم/باختم/باختم.... 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 12:49  توسط نیما  |