تبليغاتX
تراوشات ذهنی یک ابله - واااق...واااق...
نیما

سلام

چقدر با خودم ور رفتم تا به روز شوم.نمی دانم شروع روزمرگی در بیمارستان مجال نمی داد یا تنبلی از این همه پیغام که آاااای ملت من به روز شدم!!فعلا که تصمیم دارم مثل همین بار فقط با ایمیل به دوستان خبر مرگم را برسانم مگر معدودی که ...

چقدر با خودم ور رفتم تا با این شعر به روز شوم.وقتی دردسر دارد سر درد داشتن...درد داشتن...داد داشتن..."خفه شو"

چقدر با خودم ور رفتم تا بفهمم چرا بچه های بستری ونگ ونگ می کنند و من واق واق می شنوم...توله سگ...

چقدر با خودم ور رفتم تا به چریدن خودم بچسبم .بی خیال شعور...بی خیال شعر...بی خیال آدم....

حالا هم خبری نیست.جز اینکه مدتی است مثل سگهای نو بالغ با خودم ور می روم...ور می روم...

اما شعر....

               

 واااق...واااق...

 

 

وااااق..وااااق..

واقعیت یعنی...

غافلگیرتان کردم آن شب.

باور کن تقصیرآن تخمک بی دفاع نبود،

اما این اسپرم لعنتی،

چه دمی تکان می داد نیمه ی اسپرمی ام، تخم سگ.

نه!       

نگریسته بودی آن شب...مادر

گریه مال نیمه ی تخمکی خواهرم شد

که  سی سال است هی گریه می کند،

وتمام روشهای ضدبارداری را ازبراست.

 

 

چقدر مردانگی ات را علم کردی تا یکجا فرو کنی در کودکی ام؛ پدر!

من می توانستم نباشم ،

اگرهمسایه بوق نمیزد

تلویزیون یک فیلم جنگی می داد

و خواهرم... گریه...گریه...

کاش همان یک شب را نمی گریستی .

 

 

هی "بابا آب داد"شد توی تختخواب

تا  تصاویر سونوگرافی

قد کشیدن عر...عر...عربده ای را قا ب کردند

فاجعه ای

که از صرف فعلی مجهول می آید

لزج

مثل چشمهای خواهرم

که هی گریه...گریه...

...چه فاجعه ای در رحم  لیزت جریان دارد

 

سفر لزجی داشتم آن شب

واااق...وااااق...

واقعیت چقدر" دم تکان دادن" دارد!!

چقدر غافلگیر شدن دارد

چقدر عر...عر...

عربده کشیدن دارد دردکشیدن...

زنده ام یعنی

از واق واق به عر عر رسیده ام

 

 

فاجعه ای توی خواهرم اتفاق می افتد

که از واق...واق...می ترسد ؛پدر سگ

از عر...عر می ترسد؛

می خواهد به ابتدایش برگردد

هی دم تکان می دهد به عقب ... افاقه نمی کند

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 14:49  توسط نیما  |